تبليغاتX
هوالحق

                

                           دل من یه روز به دریا زد و رفت

                           پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

                          پاشنه ی کفش فرار و ور کشید

                            آستین همت و بالا زد و رفت

                           یه دفعه بچه شد و تنگ غروب

                       سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

                           حیوونی تازگی آدم شده بود

                          به سرش هوای حوا زد و رفت

                           دفتر گذشته ها رو پاره کرد

                          نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

                         زنده ها خیلی براش کهنه بودن

                        خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

                        هوای تازه دلش میخواست ولی

                           آخرش توی غبارا زد و رفت

                       دنبال کلید خوشبختی می گشت

                      خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت ...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:19 توسط نسیم نظری |

کسی هرگز نمی آید ...

کسی هرگز به گلدان های خشک قلب ما آبی نخواهد داد .

کسی هرگز کنار کوچه های شهر ما نرگس نخواهد کاشت .

کسی هرگز کبوترهای زیبا را به اوج آسمان دعوت نخواهد کرد .

دل از افسانه ها بر کن .

کسی هرگز نمی آید .

مکن دل خوش به هر باریکه راه خالی مهجور

مبین هر کهنه چرمی را درفش کاوه ی رنجور .

دل از اسطوره ها برکن .

و بتهای حریم ذهن را با تیشه ی اندیشه ات بشکن .

تو خود اسطوره خواهی شد .

اگر باور کنی خود را ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 16:5 توسط نسیم نظری |

                  

                   یار دبستانی من                      با من و همراه منی

                   چوب الف بر سر ما                  بغض من و آه منی

                   حک شده اسم من و تو              رو تن این تخته سیاه

                   ترکه ی بیداد و ستم                  مونده هنوز رو تن ما

                   دشت بی فرهنگی ما                 هرزه تموم علفاش

                   خوب اگه خوب،بد اگه بد             مرده دلای آدماش

                   دست من و تو باید این              پرده ها رو پاره کنه

                   کی میتونه جز من و تو              درد ما رو چاره کنه

                   یار دبستانی من                      با من و همراه منی

                   چوب الف بر سر ما                 بغض من و آه منی

یار دبستانی من، چرا تسلیم شده ای ؟ چرا سکوت میکنی ؟ عهد و پیمانمان یادت رفته ؟

مگر قرار نشد که به هیچکس اجازه ندهیم روح مان را زخمی کند ، مگر قرار نشد که

دستهایمان تا پروازابدی دردست یکدیگر باشد ، مگر قرارنشد شب را پشت سر گذاریم

و به روشنایی ، به آزادی برسیم ؟

حلقه ی اتصالمان از کجا جدا شده که دوباره تاریکی فرمانروا گشته ؟

سالها آمدند و رفتند ، سالهایی که روز نداشتند ، سالهایی که ماه نداشتند ، سالهایی که

هرسالش ۳۶۵شب بود ، شب بر همه جا سایه گسترد وما هرکدام شبحی آواره گشتیم

در دل تاریکی .... شب بود و ما دیگر از روز نمی گفتیم ، شب بود و ما دیگر ترانه

نمی خواندیم ... دیگر حتی آوای غمگین مان را در حسرت روز زیرلب زمزمه نمی

کردیم .

یار دبستانی من ، اکنون خسته ام ...

از آن همه تپیدن های دل از شوق فردایی که نمی آید ... از آن همه قصه ها که در این

راه حکایت کردم  و شب کوتاه نشد ، راه کوتاه نشد ، هرچه که بیشتر می گفتم درازتر

میشد ، من دیگر از رفتن ، ازگفتن ، ازسرودن خسته گشتم ، ناامید شدم ، ساکت ماندم .

یار دبستانی من، بار دیگر دستهایم را بگیر، حلقه ی اتصالمان را دوباره وصله میزنیم،

یادت میآید ، قرار بود نجواهایمان را به ترانه های ماندگار تبدیل کنیم ، پس بلندترزمزمه

کن ... شاید یک روزنه ی نور ما را به خورشید برساند .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:24 توسط نسیم نظری |

ژاپن : به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات میسازد .

مصر : درس میخواند و هراز گاهی بر علیه حسنی مبارک در و پنجره ی دانشگاهش را میشکند .

هند : پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقلویش را

که سالها گم شده بود پیدا می کند . سپس ماجراهای عاشقانه و اکشنی پیش می آید و سرانجام آندو با هم

عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود .

عراق : مدام به تیرها و خمپاره های تروریست ها جاخالی میدهد و در صورت زنده ماندن درس

می خواند .

چین : درس میخواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم

 قیمت جنس اصلی میفروشد .

اسرائیل : بیشتر واحدهایی که او پاس کرده عملی ست ، او دوره ی کامل آموزش های رزمیو

کماندویی را گذرانده ! او عادت دارد خوابگاه دانشجویان دیگر را اشغال کند .

گینه بی سائو (یا یه همچین چیزی):او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه

بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند .

پاکستان : او به شدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ی ممتاز به عضویت القاعده یا گروه

طالبان در بیاید .

اوگاندا : درس میخواند و در اوقات بیکاری بین کلاس چند نفر از قبیله ی توتسی را میکشد.

انگلیس : نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا" تا پایان دوره ی کواترناری!!

منقرض می شود . ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند .

ایران : سر کلاس عمومی چرت میزند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد ! سیاسی نیست ولی

سیاسی ها را دوست دارد . معمولا" لیگ کشورهای بالا را دنبال می کند ! عاشق عبارت "خسته نباشید"

است ، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس ! هر روز دو پرس از غذای دانشگاه را میخورد و هر روز به

غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید ! او سه سوته عاشق می شود !

جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود!هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها

جان به عزرائیل میدهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمیدهند!!!

او چت میکند ، خیابان متر میکند و در یک کلام عشق و حال میکند  ! همه کار میکند جز

اینکه درس بخواند!! روی هم رفته نسل دانشجوی ایرانی درسخوان نیز در حال انقراض است!!

 

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 15:57 توسط نسیم نظری |

                  

                      

یادت می آید که میگفتی آدم هایی هستند که وقتی غایبند حضورشان بیشتر احساس می شود،یادت می آید

که می گفتی این آدم ها گاه مخاطب حرف هایی قرار می گیرند که خود نباید بشنوند ، با این آدم هاست که

همیشه در گفتگوییم ، همیشه با اینها حرفهای خوبمان را می زنیم،به همین هاست که همیشه نامه هایی

می نویسیم که هیچگاه نمی فرستیم ...

و تو برای من حکم همین آدم ها را داری ...عمری با افکارت زندگی کردم و برای تو نگاشتم نامه هایی

که هیچگاه نفرستادم ...

و اکنون در مرز پایان سرنوشتم ، و بیشتر از همیشه به حضورت نیاز دارم ...

از تو سپاسگزارم که دست ناتوان مرا در دست های نیرومندت گرفتی و مرا تا بدین جا رساندی ، از تو

سپاسگزارم که مرا لحظه ای رها نکردی و دستم بگرفتی و پابه پایم بردی و همه راه  را به یاری خود

رهنمونم بودی . با تو آمدم ، بی هیچ هراس و دلهره ای ، چرا که روح همیشه مسافر من نمی توانست

جایی منزل کند و از رفتن و رفتن باز ایستد ... چرا که "هستم اگر میروم ، گر نروم نیستم ..."

و رفتم و رفتم ... و تو همچنان با من بودی و دستم در دستهای مهربان و نیرومند تو بود، با چشم های

تیزبین تو می دیدم و با اندیشه درست اندیش تو می اندیشیدم و با گوش های دقیق تو می شنیدم .

قلب بزرگ و پولادین تو در سینه ام می تپید . قلب تو بود اما در سینه ی من که گویی ضربان نداشت و

تپیدن نمی دانست .

دستم همچنان در دستهای تو بود و پاهایم پابه پای تو گام برمیداشت،چنانکه ما دو تن میرفتیم و هرکه

در پی ما می آمد جز اثر گام های یک تن نمی دید ...

اما اکنون تو را گم کرده ام ، دستهایم را رها کردی ... تو نیستی و من از رفتن بازمانده ام ...

نمی توانم ، نمی توانم  تنها قدم در راه بگذارم ...

رهبر بیداردل و هوشیار و توانای من ، ای که روح مرا بارور و نیرومند ساختی ، ای که پیغمبر من ،

امام من ، مقتدای من بودی ، چرا سکوت کرده ای ؟ چرا دور ایستاده ای ؟ نمیخواهی بیایی ؟ نمیآیی ؟

دست مرا رها کردی ؟ من بیتو چگونه بروم ؟ من بی تو راه رفتن نمی دانم ، نمی توانم . من کی بی تو

یک گام برداشته ام ؟ چرا مرا رها می کنی ؟ مرا به خودم وامیگذاری ؟ مرا به که می سپاری ؟

مرا بنگر ... شاگرد وفادار و دست پرورده ات را ، همیشه مریدت خواهم ماند ...

ای در وطن خویش غریب ،

برایم اهمیتی ندارد اگر روزی در راه تو همچون تو مجبور شوم در خاک بیگانه دفن گردم ... چرا که به

تک تک لحظات بیرنگم حیات بخشیدی و جاودانه شان کردی ، چرا که مرا امید آزادی بخشیدی وعصیان

را به من آموختی ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:59 توسط نسیم نظری |

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی         شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است          پس بزن باران بزن، شاید تو خاموشم کنی

شبی خسته از کشمکش های بیحاصل ، کوفته از شکست های بسیار و بستوه از زندگی و بیهوده ها و

بیهودگی هایی که در آن غرقه ایم،از غم و غربت و تنهایی وبیحاصلی سرشار،گوشه خلوتی را انتخاب

کردم . خلوت من همیشه اتاقم بود و پنجره ای که از آن این مردمان هزار و یک رنگ دیده می شدند .

پنجره را دوست داشتم ، از همان موقع که شاگرد مدرسه ای بودم و در کلاس ها کنارش می نشستم و

خود را از زیر بازوان مهربان و افسونگرش درمی بردم و رها میشدم و هرکجا که میخواستم میرفتم و

او که چشم بندی اعجازگر است،مرا که گاه فرسنگها از کلاس دور بودم و گرم کار و غرق حال خویش 

به چشم های معلم می نمایاند و به لطف سحرمبین او بود که میتوانستم همواره در غیبت خویش حاضر

بنمایم .

وای که اگر روزی این پنجره ها بسته شوند ، این کلاس و درس های مبتذل و تکراریش مرا می کشند .

هنوز هم کنار پنجره نشسته ام ...

هجده زمستان بر پشت این پنجره نشستم و فرود آمدن خاموش و سبک برف ها را ، هیاهوی ناز انگشتان

باران ها را ، شلاق بادها بر اندام عریان درخت ها را و ناله بادها را در زیر شیروانی ها شنیدم  و به

احساس کردن های ریشه دار ، به فکر کردن ، به دوست داشتن ، به عشق ورزیدن ، به غم خوردن و

به مرور کردن خاطراتم پرداختم ...

چه نعمت های بزرگی در زندگیم داشته ام . بیهوده کفران نعمت میکنم . هیچکس به برخورداری من از

زندگی نبوده است . روح های غیرعادی و عظیم و زیبا و سوزنده و سازنده ای که روزگار چندی مرا بر

سر راهشان،در کنارشان نشانده است . این روح ها در کالبد من حلول کرده اند و من اکنون حضور همه

آنها را در درونم به روشنی حس میکنم . همواره با آنان زنده ام و زندگی میکنم ، و هرگز در زندگیم غم

جدائیشان و رنج سفرشان را ندارم . زیرا میدانم که همواره با من هستند .

چه سعادتی ست که کسی یقین بداند عزیزانش همیشه با او خواهند بود ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:7 توسط نسیم نظری |

من فقط یک پنجره میخواهم

پنجره ای که بتوان از آن دنیا را سبز دید

من فقط یک قلم میخواهم

قلمی که بتوان با آن غم های دنیا را خلاصه کرد

من فقط یک لانه میخواهم

لانه ای که بتوان خود را با تنهایی در آن حبس نمود

من فقط تو را میخواهم

تویی که مرا در این ناکجای نیستن ها تنها گذاشتی و رفتی

همچنان دلتنگت خواهم ماند

میدانم که برنخواهی گشت اما چاره ای نیست ...

خنده ای نیست ... عشقی نیست ...

آنچه مانده است ،

دو چشم خیس و یک قلب ناآرام و یک گیتار شکسته که صدایش قلبم را میلرزاند .

میدانم نخواهی آمد ...

من پنجره ای میخواهم که از آن بتوان تو را دید ، با تو بود ، با تو خندید ...

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااا

فقط یک پنجره برای شروعی دوباره ...

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:16 توسط نسیم نظری |

من چقدر ارزش دارم ؟؟؟ هر کس به میزان ایمانی که به خودش دارد ، ارزش دارد . چقدر ما راتحقیر

کرده اند ! نظام اجتماعی و تربیتی را نگاه کنید ! به قدری ما را تحقیر کرده اند، که چیزهایی را بعنوان

"امکانات قدرت خودمان" برای خود نمی شناسیم ، حتی بچه های حیوانات نیز به این نشناختن حاضر

نیستند و اینقدر خودشان را عاجز نمی بینند !!!

از اینکه حرفمان را بگوییم ، انتقاد بکنیم ویا سوالی بپرسیم عاجزیم ! سراپای وجودمان عجز است ،

در تصورمان نمی گنجد که عرضه ی انجام کار کوچکی را داشته باشیم !

مثلا" آزادیم . آزادی ما را ببینید تا کجاست ! تا کجا به ما اجازه ی تفکر میدهند ؟؟؟

به همین اندازه که از آن شکل قدیمی زندگی بدمان بیآید و کافی شاپ را به قهوه خانه ترجیح بدهیم .

در همین حد که لطافت پیدا کنیم کافیست ، اگر روشنفکرتر بشویم کار خراب می شود ....

حرف هم که بزنیم ، برچسب بی دینی و بی مذهبی بهمان میزنند ...

آخر ای عزیزی که ادعای دینداری میکنی و امثال من را به دینت دعوت می کنی ، دین تو عبارتست

از یک نیرویی که ترا از دنیا و زندگی قبل از مرگ غافل می کند و همه ی دلهره و وسواس و ترس

و تلاش تو را متوجه مرگ و پس از مرگ می کند . و من بعنوان جوان امروز به پیش از مرگ کار

دارم و دین تو هیچ سخنی درباره ی پیش از مرگ بمن نگفته ، به تو هم نگفته ، تو هم نمیدانی ...

درآتش ظلم و بی عدالتی میسوزی و احساس گرما هم نمیکنی ! و بعد شبها و روزها تمام اضطراب

و هول و هراس تو از تصور زبانه ی آتش قیامت و عذاب پس از مرگ است !!!!!! و من بدنبال دینی

میگردم که بشریت را نجات دهد و حتی خود من هم فدایش بشوم، دینی که برای نجات جامعه بکوشد

و من را قربانی ما کند .

تو دین "نه" را حاکم کردی ، نرو ... نبین ... نگو ... نفهم ... احساس نکن ... ننویس ... نخوان ...

نه و نه و نه ...! اینکه همه اش نه شد !! من بدنبال " آری" هستم، که بمن نشان بدهد که چه بکن،

چه بخوان ، و چه بفهم !

من بدنبال مذهبی هستم که فقر و تضاد طبقاتی را براندازد،مذهبی که به انسانها در همین دنیا نجات

وآزادی دهد ، دینی که ترازوی عدالت را در جامعه ی امروز پیش از مرگ برپا دارد ...

من هم مسلمانم ...

اما آن خدا و دینی که من بدان معتقدم دین توجیه فقر نیست ، دینی ست که فقر را همسایه دیوار به

دیوارکفر می شمارد .... و آن مذهبی که در فقر و بدبختی رشد می کند ، مذهب من نیست ، آن یک

ریاضت کشی فردی و صوفیانه ی هندی ست .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 19:12 توسط نسیم نظری |

خیلی دلم گرفته ست ، مثل همان لحظه ای که پرنده در قفس اسیر است و با نگاه معصومانه خود

به پرنده هایی که در آسمان آزادانه پرواز می کنند ، چشم دوخته است ...وقتی حقیقت آزاد نیست

آزادی حقیقت ندارد ... چه میتوان کرد؟؟؟

از روزمرگی ، از تکرار ، از زندگی خسته شدم ...روزنامه ها را ورق میزنم ، بلکه به مطلب

جالبی بربخورم ، چه روزنامه های رنگینی ! عکس ها را ببین ! رئیس جمهور با سران عرب،

پرونده ناتمام سقوط هواپیما ! روز دانشجو و تقدیر از دانشجوهای امل ! .......

بارک الله ! خوشا بحالشان ! چه دل های خوشی ! چه خاطرهای جمعی ! چقدر به این ها خوش

 می گذرد ! اما من هرگز به آنها حسد نمی ورزم ، چه خوب است که اینجور خوشند ، چه خوب

است که در دل به من و تو می خندند . من دلم نمیخواهد چنین باشم ، نمی خواهم آنها هم حال و

روز مرا داشته باشند ،آنها را خدا برای همان خوشی ها ساخته است . اگر آنها هم گرفتار درد

من شوند ، من گرفتار آن ها میشوم و این درد بدتری ست . اگر آن ها هم بیایند من اقلیم مستقل

و پرشکوه و مغرورم را از دست میدهم . دلم می خواهد در این آسمان بلند و باز خودم تنها بپرم

می ترسم پرواز یکی از آنها آسمان صاف و یکدست مرا لکه دار کند و تنهاییم را در این فضای

خلوت آسمان های پاک خراب کنند ...  و این جزیره را که در طی یک عمر راه یافته ام ، شهری

کنند ، پر از خودشان : بازار و دکان و آخوند و افسر و متجدد و امل و حاجی و دکتر و سرکار و

دلال و ... اه .... چه باغ وحش طاقت فرسایی می شود ....

دلم میخواهد بنالم ، دیگر قادر به نوشتن نیستم .... اما ، نه ... من هرگز نمینالم ، قرن ها نالیدن

بس است.باید این سنت های غلط  را عوض کرد،برای ازبین بردن سنت های پوسیده به جسارت

نیاز است و حمایت ... جسارت را همه دارند اما کو حمایت؟؟؟

میخواهم فریاد کنم،اگر نتوانستم سکوت می کنم . خاموش مردن بهتر از نالیدن است ، مردن اگر

خوب انجام شود ، دیگران کار را تمام خواهند کرد .. هجده سال در این بی حاصلی گذشت ، دیگر

بس است . یا فریاد ، یا سکوت ... یا طغیان ، یا عطش ... راه سومی وجود ندارد ...

در اینجا که منم ، کسی چه میداند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست !!!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 10:41 توسط نسیم نظری |

چه شبی ست!چقدر در همین دنیا میتواند شادیهای بزرگ پدید آید،چقدر زندگی استعداد دارد که

 خوشبختی های بزرگ بیافریند...اما شگفت که رنج هایش!!!

افسوس که نمیدانم چرا همیشه از اینکار دریغ میکند،بیشتر میخواهد که رنج بریزد .تلخی وغم و

غربت وعطش و اسارت وحرمان و آزار و شکنجه را بیشتر می پسندد. نه....شادی هم می آفریند،

اما.. برای مردم اندک ، آدم های گنجشک صفتی که با یک دانه ی توت پرپر می زنند و جیغ شوق

میکشند.

برای دل هایی که نیازی به عظمت ملکوت دارند ، دل هایی که ایمان های زیبا وشگفت و متعالی

میپرورند، دلهایی که استعداد خارق العاده در دوست داشتن دارند...برای این دلها کاری نمی کند.

اینها همچنان در این بازار پست عشق ها ونیازها و حرف ها و زیبایی های روزمره ی ارزان قیمت،

باید تنها بمانند و اساطیر بسازند.

نه...حیف است این تب شیرین و گرم و خوب را با این حرفهای تلخ و سرد خراب کنم!

چه حالی ست!!!چقدر تنم داغ شده است، شقیقه هایم میزند،سرم سنگین شده، کمی گیج و

 کمی مست و کمی بیهوش و .... خیلی .... نمی دانم .... خیلی حالم خوب است .....خیلی....

مثل اینکه همه ی ذرات عالم دارند مرا میستایند ، مثل اینکه همه ی ستاره ها از اینکه می بینند

امشب خیلی خوشحالم،خوشحالند....آخر هیچ وقت آن ها،در این ساعت های تاریک و خاموش و

خلوت مرا اینچنین ندیده اند.همیشه تلخ و پریشان و غمگین و نومید و گرفته بوده ام...

چه شب خوبیست! احساس میکنم رها شده ام.اما صدای پای فردا آزارم میدهد!چه شرم و انس و

صمیمیتی در شب است و چه وقاحت و آزار وسراسیمگی درروز!!! چه باید کرد؟؟؟ روز مرا به چه کار

می آید؟؟؟روزها برای این آدم های روزمره خوبست ، آنها که معماهای دردناک حیات و اضطراب های

روح و ابهام سرنوشت را نچشیده اند....

چه کنم ؟؟؟ دیگر نوشتن هم آرامم نمی کند !!! اما اگر بنویسم بهتر است.....

نوشتن برای فراموش کردن است ، نه به یاد آوردن ....

                    

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 22:10 توسط نسیم نظری |

Home
Email
Night Skin